شعری از پیمان فاضلی

«برایِ دل‌داراني که مانده‌اند؛ برایِ شراره»

 

برقِ شهر

از کفِ پاهاشان می‌گذشت

از فریادشان و دردشان،

برقِ شهر

از کمرگاه‌شان می‌گذشت

از فریادشان و

دردشان.

 

طاعون خبري ناگوار بود

و کسي با جورابي مچاله در دهان عاشق نشد

و کسي با دسته‌اي رازقی قرارش را لو نداد،

و طاعون

خبري ناگوار بود.

 

از آن ماه

از آن ماهِ تمام

که عشق‌هایِ دسته‌جمعی را

در خمیازه‌یِ زمین کاشتند

عقابي گرم

از زخمي مختصر وزیدن گرفت،

– بگوبه مرگ:

وصفِ شهر از بالایِ عقاب وصفِ کوتاهي نیست! 

(اما چه دیر گفته بودند و او نمی‌دانست.)

 

برقِ شهر

از کفِ پاهاشان می‌گذشت

از فریادشان و دردشان

برقِ شهر

از کمرگاه‌شان می‌گذشت

از فریادشان و

دردشان.

حالا که به مرگ گفته‌اند و او می‌داند

حالا که شهر خاموش است

درست همین حالا

که همه‌یِ رویاها تاریک‌اند،

-با ردي از عقابي گرم در آسمان‌شان-

دل‌داراني مانده‌اند

که از مُرس‌بازی می‌آیند

از تماشایِ اعدام     از تابوت     از قپانی

و چوب خط‌های‌شان عمرِ رفته‌اند،

با این همه

برقِ شهر

از رویاهاشان می‌گذرد.

 

نظر شما در مورد این نوشته چیست؟

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی یکی از نمادها کلیک کنید:

نماد WordPress.com

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. خروج /  تغییر حساب )

عکس گوگل

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google خود هستید. خروج /  تغییر حساب )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. خروج /  تغییر حساب )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. خروج /  تغییر حساب )

درحال اتصال به %s