نقد منوچهر آتشی (محمد قراگوزلو)

57

شلاق بر چهره­ی چراغ

عبور از گفت­وگوی منوچهر آتشی با روزنامه­ی شرق

 

محمد قراگوزلو

QhQ.mm22@yahoo.com

درآمد

این مقاله در« فصل نامه­ی تخصصی شعر گوهران»شماره ی ششم زمستان 1383 منتشر شد. بعد از آن که منوچهر آتشی جایزه ی کتاب سال جمهوری اسلامی را دریافت کرد و به عنوان چهره ی ماندگار ادبی مورد تقدیر مقامات ارشد وزارت ارشاد و صدا و سیما قرار گرفت ناگهان تغییر موضعی صد و هشتاد درجه یی داد و متعاقب انتشار پنج کتاب مثلا انتقادی در به اصطلاح نقد نیما و فروغ و شاملو … طی یک مصاحبه با روزنامه ی شرق هر چه می خواست نثار شاملو کرد. لیچار به ترین وصف مواضع  و درفشانی های آتشی بود. بعد از مصاحبه ؛ صاحب این قلم مقاله گونه یی را نوشت که در پی می آید. این مقاله البته با استقبال کم مانند دوستان و دوستداران شعر و اندیشه ی شاملو مواجه شد و تا مدت ها نقل محافل ادبی و فرهنگی داخل بود. زنده یاد آتشی به جای پاسخ به این مقاله در یادداشتی کوتاه که در شماره ی بعدی همین مجله منتشر شد من را – مانند سیروس شاملو و چند شبه لیبرال دیگر – «ژدانف ایران» و البته » سردبیر پراودا ی استالین » خواند که تاب و تحمل نقد را ندارم. گویا نقد یعنی این که در زمان حیات شاملو او را استوانه ی  فرهنگ ایران بخوانی و بعد از خاموشی شاملو – برای خوش آمد دولت – کمر به هتک او ببندی. صحبت ما با آتشی ابتدا این بود که » دوست عزیز! شما که می فرمایید از ابتدا مواضع تان همین بوده است ؛خب زمانی که خود شاملو زنده بود آن ها را منتشر می کردی» و اولین جواب آتشی این بود که » شرم حضور نگذاشت» من اما مفهوم اخلاقی شرم حضور را می فهمم اما بر این باورم که نقد اجتماعی نمی تواند مرعوب اخلاق و مرید و مراد بازی شود. آتشی مانند صوفیان قرن هفتمی معتقد بود که کتاب نقد شاملو ( شاملو در تحلیلی انتقادی) را بی نیاز از استناد به منابع معتبر و صرفا به یمن نفس پاک کشف و شهود و بر انگیخته گی نوشته است! ای وای! خیر سر من او زمانی چپ بوده و حالا ناگهان برای نقد شاملو به » خود انگیخته گی» تکیه زده بود.دریغ از استدلال. او مانند اولیای الاهی سخن می گفت. حال آتشی خوب نبود و نمی خواست بپذیرد که باید زمانی طولانی استراحت کند. برای تخریب شاملو هم ول کن معامله نبود. به هر ریسمانی آویزان می شد و در نهایت به جماعتی فرصت طلب در روزنامه ی شرق آویخت….در جواب بهت و حیرت ما حتا دوستان زنده یاد آتشی هم توصیه می کردند که او را به حال خود رها کنیم تا مگر خوب شود. نشد. تا این که من با اکراه تمام این نقد را نوشتم.

به تازه­گی حضرت منوچهر آتشی به­سان انسانی که خواب­نما شده باشد، ناگهان پنج مجلد کتاب مسلسلِ شبهِ پژوهشیِ مدعی «نقد تحلیلی» پیرامون شعر و اندیشه­ی شاملو، نیما، اخوان، فروغ و سپهری تولید کرده­اند، که جا دارد در این وانفسای کم­بود نقد (به هر دو معنی: پول. انتقاد) شعر و کاغذ! به ایشان خدا قوت و دست مریزاد عرض کنیم و از خداوند برای آن شاعر معاصر چنان طول و عرض عمری دراز مسالت نماییم که در آینده­یی نزدیک به مدد «حجت قوی رگ­های گردن»1 و بی­نیاز از «دلایل قوی و منطقی» پنجاه مجلد رساله­ی نقد تحلیلی و تحمیلی به عرصه­ی عصر عسرت پژوهش­های ادبی و بی­ادبی عرضه فرمایند. آمین! طعن و لعن و هجوی در کار نیست – چنین مباد. خاک­ام به دهن باد اگر چنین باد – ا ما نظر به این که پژوهش­گر ارج­مند خود فرموده­اند در جریان تقریر این آثار و تفسیر آن افکار – جز تحریر اثر موثر اثیری و ایضاً تکفیری «شاملو در تحلیلی انتقادی» جمالِ بی­کمال چهره­ی قلم مبارک منوچهری از دست کاری و کاردستی مشاطه بی­نیاز بوده است و صاحب آن خطوط و خط و خیال و خالِ با حال و بهر­مند از رمز و راز کلمه و کشف و شهود کلام ایضاً روش بی­منش «مراجعه به ترهات مراجع» را به یاد «برانگیخته­گی» مشاهده­ی قلندرانه­ی بی­اعتنا به «قضاوت» ملال­آور خلق و استحاله در «من حق» سپرده است. اگر مناقشه در مثل نقض آداب ادب تلقی نشود، به گمان این بنده «خمسه­یی آتشی» – برخلاف خمسه­ی نظامی و امیر خسرو و خواجو – به زایمانی پنج قلو مانسته است. بلا دور! پنداری چنین وضع حمل شگفت­ناکی در ژرفای روستایی گم و گور و سخت دور و فاقد هر گونه پرستار و ماما و ساز و کار، از جمله قابله و قابلمه­ی آب گرم و پنس و قیچی استریل (شما بخوانید  مثلاً متون مستند و لوازم ضروری هر اثر تاثیر پژوهشی) به وقوع وقایع نادره­ی اتفاقیه پیوسته است. مبارک است ان­شالله قدوم نورسیده­گان!! برای نویسنده­گان و ریسنده­گان زمین و آسمان که چون به آستانه­ی خانه­یی در انتهای جهان (منزل شاملو) می­رسند و کم می­آورند، فوری پیراهن خونی حافظ شیراز به روایت احمد شاملو را عَلَم می­کنند که یعنی بامداد ما با نسخه­شناسی و تصحیح متون قدیمی – و ایضاً نسخ دیوان حافظ – بیگانه بوده است. نمی­دانم که ما چند بار باید از کلمات روی کرد روایت شاملو از غزل­های حافظ دفاع کنیم. در قالب مقاله، کتاب و سخن­رانی. آن هم در یادروز حافظ در شیراز و در حضور سرسخت­ترین مخالفان خونی شاملو. بابا به پیر و پیغمبر قسم که اکثر آنان روایت را نخوانده، ان قلت می­گرفتند. به همین حضرت لسان­الغیب سوگند که آن معاندان پس از توضیح و تبیین من مجاب و قانع می­شدند. من دست کم پنجاه مقاله سه کتاب و ده­ها سخن­رانی و مصاحبه در کارنامه­ی حافظ پژوهی­ام ذخیره دارم. آقای آتشی که در این ماجرا نه سر پیاز است و نه ته آن بفرمایند به استناد کدام مطالعه و تحقیق و کتاب و مقاله خود را وسط معرکه­ی حافظ پژوهی انداخته­اند و از روایت شاملو دل خور تشریف دارند…. سنگ پای قزوین است.

درآمد 1

صرف نظر از این درآمد – که شما می­توانید آن را فعلاً به حساب چاشنی برنتافتن هتک و وهن احمد شاملو تا انتشار کتاب در دست چاپی از نگارنده تحت عنوان «نازلی سخن گفت» (تبارشناسی شعر اجتماعی ایران بررسی موردی و اجمالی شعر شعاری و خبری مشروطه تا شعر ناب شاملو) بگذارید2 –{توضیح این که کتاب مورد نظر به محض چاپ و انتشار توقیف شد. آن هم در زمان اصلاح طلبان دموکراسی خواه!!} آن چه در ارتباط با فرمایشات جناب آتشی گفتنی می­نماید، علی الحساب اشاره­یی است که به عنوان «گفت و گو» و «شکل نقش بسته در جوار آن» و البته تذکر چند نکته­ی دیگر. آن هم بدین منظور که: ثالثا،ً جناب آتشی یک طرفه به قاضی نرفته باشد. ثانیاً، مباحث شاعر عزیز ما که سخت غیر منصفانه، موهن و بری از دانایی و بی­بهره از بنیادهای پژوهشی دو واحدی – در کلاس­های شبانه­ی روش تحقیق رشته­ی کارشناسی ادبیات فارسی – طراحی! شده­ و عاری از صورت­مندی مفاهیم عیب­ جویانه­ی هفت­صد ساله پیش (عیب می جمله چو گفتنی، هنرش نیز بگو) شکل بسته است، فعلاً بی­پاسخ نمانده باشد. و اولاً (ترتیب مثل مدعای آتشی بدون مرجع، بی­آداب گفت­آوردهای مرسوم و همچون گفت­وگوی اهانت بار، نعل وارونه است). دشمنان شاملو، همان معاندان دی­روز نیما و قاتلان پری­روز لورکا و کشنده­گان پس­پری­روز مایاکوفسکی و هتاکان شعر معاصر – و نه عنوان من درآوردی آقای آتشی «شعر نو» شلنگ انداز بشکن نزنند که: «خلایق به شتابند! یکی از طفلان مکتب نیما، غول زیبای شعر امروز و «لحظه­ها و همیشه»­ی فارسی را به هزل گرفته­ است.» مضاف به این که طرح این مقولات هیچ ربطی به مخالفان فسیل شعر نیما و شاملو ندارد. پاسخی است گلایه وار و کمی آتشی به موضوعی آتشی از سوی منوچهر آتشی. به خامه­ی پژوهش­گری حرفه­یی که به اندازه­ی کافی مقاله و سخن­رانی (در دانشگاه­ها و همایش­های سراسری و بین­المللی) و کتاب درباره­ی نظامی و فردوسی و خواجو و کمال و عطار و اوحدی و سعدی و رومی و حافظ و…. ارایه و چاپ  و منتشر شده کرده است و ترجیح می­دهد به دشنه­ی دشنام منوچهر آتشی غرق در خون شود، اما به لطف سخن امثال قاآنی و ورثه­اش مورد نوازش و محبت قرار نگیرد.

هر چند بردی آب­ام، روی از درت نتابم        جور از رقیب خوش تر، کز مدعی حمایت.

و اما بعد

 عنوان گفت­وگو( وظیفه شعر نباید تغییر جهان باشد) که از متن گفت­آورد انتخاب شده است، جمله­یی شبه امری، خبری و در حوزه­ی بایدها و نبایدها و بخش­نامه­ها و دستورات و شاید هم­بندی از مصوبه­یی است که منتقد محترم و هم­فکران­اش در جایی شبیه حوزه ی هنری وزارت ارشاد اسلامی، کاروندی از این دست استحصال کرده­اند. و البته این تیتر بخشی از آرای بسیار تاریخی منتقد گران قدر است که به دنبال اکتشاف عملیات تروریستی قرمطیان و کشافی راز باطنیان و کشف نکاتی نادانسته و مجهول از عمق «تاریخ بی­قراری» ما بیان شده است. تا مبادا از این به بعد شاعران به گرداب فکر شیطنت­های سیاسی فرو افتند و گمان کنند که با وظیفه­ی شعر هم در کنار سایر وظایف، می­توان جهان را لرزاند. مثل روایتی تاریخی از جان رید4 و شبیه «دسته گلی» که بلشویک­ها در سال 1917 به آب دادند و ایل و تبار طبقه­ی فئودال بورژوا ماب تزاری را به مرداب ریختند. مثل داستان های گورکی. شعر برشت ، گیتار خارا و… یا به طور کلی ادبیات متاثر از رئالیسم سوسیالیستی هرگز! گمان مبرید که وظیفه­ی شعر، جنگیدن هم­دوش شن چوی کره­یی5 است. یا هم دردی با ماندلای آفریقایی6 «شعر چه ربطی به جامعه­شناسی دارد؟» (از افاضات منوچهر خان آتشی) (منظور از «وظیفه»­ حقوق یا ادرار ماهانه­ی دوران بازنشسته­گی از آموزش و پرورش نیست).

…. وظیفه گر برسد مصرف­اش گل است و نبید (حافظ)

مرا در نظامیه ادار بود…. (سعدی)

و این حکم البته بدان معناست که من پژوهش­گر بی­نوا، در حین مطالعه پیرامون ساز و کارهای اجتماعی و سیاسی ایران قرن هفتم و هشتم به منظور سخن­رانی در جمع استادان و دانشجویان دانشگاه شهید بهشتی درباره­ی تبعات سیاسی اقتصادی یورش مغول دست­ام از تمام منابع معتبر تاریخی کوتاه مانده است و حتا گزارش این عرب­شاه در کتاب «عجایب المقدور فی الخبار التیمور» – را در خصوص ثبت روی­کرد تیمور – توام با قضاوت مغرضانه یافته­ام و لاجرم به شعر حافظ و عبید روی کرده­ام در آن جا به دقیق­ترین و زیرکانه­ترین تحلیل از اوضاع سیاسی اجتماعی، فرهنگی جامعه­ی قرون وسطا ایران مواجه شده­ام…یاوه بافته ام(سخن رانی » گورستان بی مرز» در جمع استادان و دانشجویان تاریخ دانشگاه بهشتی تهران)و البته – از نظر آقای آتشی – به خطا رفته­ام.7 چه را که اقسام شعر به حکم ایشان «ربطی به جامعه­شناسی ندارد» و به طور حتم لغت­نامه و لطایف عبید فقط برای سرگرمی در شب بلدا – مثل آجیل و تنقلاتی از این دست -گفته شده است واز متن آن نمی­توان به ساز و کارهای اجتماعی نیم­گاه تاریخ این «کهن بوم و بر» دست یافت.8  و ایضاً آن جا که حافظ گفته است:

اگرچه باده فرح بخش و باد گل بیز است  به بانگ چنگ مخور که محتسب تیز است

دانی که چنگ و عود چه تقریر می­کنند         پنهان خورید باده تکفیر می­کنند

صد البته مراداش افشای روی­کرد پلیس امنیتی مبارزالدین نبوده است.

و یا فی امثل وقتی که عبید خواسته گرسنه گی و فقر مردم از یک سو و دعواهای شبه روشن فکران عصر خود را از سوی دیگر تشریح کنئ به ساده گی گفته است:

» یکی را گفتند قیمه به قاف کنند یا به غین؟ گفت قاف و غین همه بگذار . قیمه به گوشت کنند!!»

و یا زمانی که خواسته از جنگ ها و مناقشات مذهبی انتقاد کند چنین گفته است:

» عمران نامی را در قم می زدند. گفتند چون عمر نیست چراش می زنید؟ گفتند عمر است و الف و نون عثمان هم دارد» و….

اگر شعر و لطیفه و لغت نامه ی عبید هنر متعهد نیست و نمی تواند مبنای شناخت جامعه ی عصر خود واقع شود لاجرم باید به تاریخ مظفر محمود کتبی یا ترهات حمدالله مستوفی تکیه زد!

بس کنید آقا! والله زشت است که بنده برای شما از مقوله­ی «هنر متعهد»، «هنر برای هنر» و «زیبایی شناسی و تهعد» صحبت کنم. شما که این مباحث را می­دانید چرا؟ و اصلاً به فرمایید چه کسی به شما اجازه داده است برای شعر و شاعر حکم صادر کنید؟ نکند شما هم بر سیره و مسیر آن نماینده­ی» محترم» مجلس  شورای اسلامی می­روید که بدون تحقیق دقیق و بی­اعتنا به نظر روشن­فکران کشور سرخود روز – نمی­دانم تولد یا مرگ – شهریار را «روز شعر» اعلام کرد. و مانند هادی خان خرسندی جماعتی را هم خنداند و هم به خود خنداند. بی­آن که بداند به جز چند غزل انگشت شمار متوسط و منظومه­ی حیدر بابا، اصولاً شهریار جا و سبکی در شعر فارسی ندارد. لابد می­فرمایید حضرت­تان به اعتبار چاپ  چند مجموعه­ شعر اجازه­ دارید که در این باره هر چه دل تنگتان خواست اضافه کنید. بدون اعتنا به مرجع یا متنی معتبر. به اعتبار این استدلال احتمالی لابد مهدی سهیلی هم حق داشت بگوید وظیفه­ی شعر نه عوض کردن جهان بل که قرائت منظوم کلمات صیغه­ی زنان بیوه است و لاغیر. و نمونه را سیف فرغانی بی­جا کرده است که شعر و خودش را قاتی­ آش تحولات سیاسی ادوار پر ادبار سیطره­ی سلاطین آدم خوار نموده است. ممکن است این احتمال به جناب شما و برخی از حضرات – که اخیراً در ردیف برگزیده­گان کتاب سال قرار گرفته­اند – القا شده باشد، که پس از غروب «ا. بامداد» جنابتان در جای­گاه آوانگاردی شعر معاصر نشسته است. البته هم شما و هم بنده­ی خدای دیگری که از شوق چاپ اولین  شعراش در فلان نشریه­ی محلی به ذوق آمده است، چه بسا دچار این اوهام شود و خود را به جای آن عالی مقام اتو کشیده­ی به رحمت حق شتافته(دکتر مهدی حمیدی شیرازی) و به اعتبار تغزل­های آبکی لب­های ماتیک گرفته­ی «شاه دختران»؛ خود را «خدای شاعران» بخواند و با کمی زحمت و اندکی هزینه، اصلاً چنین مقامی را نه کنیه و لقب و تخلص، که به جای شهرت خود بنشاند. به راستی نمی­دانم – شما باید من را روشن کنید – این چه بلایی است که به تازه­گی گریبان دوست­داران سابق و شاگردان و ارادتمندان اسبق شاملو را گرفته است که باهوده و بی­هوده خود را به وسط معرکه­ بیاندازند و درباره­ی چیزی  که نمی­دانند – خود می­دانند که نمی­دانند – اظهار فضل نمایند و ایضاً در این میان کلوخی هم به سوی امام­زاده طاهر پرتاب کنند. آن آقای ضیاء موحد بود که بدون مطالعه و دقت مانند خروس بی­محل به مناسبت یادروز پاس­داشت سعدی (1 اردی­بهشت 82) درآمد که «شاملو سعدی را نفهمیده بود» و اصولاً با مفاهیم شعر داستانی (ادبیات منظوم) بیگانه بود9 و…

از آن جا که چنین لاطایلاتی در زمان حیات شاملو افاضه نمی­شد، با خود می­اندیشم نکند به غیر از القای شبهه­ی پیش گفته، برخی حضرات تحت تاثیر برخی جوایز سیاسی تحت محمل فرهنگی – که برای امثال کتاب کوچه­ی شاملو را در حوزه­ی فرهنگ پژوهی نه کتاب سال، که کتاب ماه و روز و دقیقه­ هم نمی­شناسند و این خود بهتر – خیالات برشان داشته است که شاید بتوان بر درخت افتاده چند ضربه­ی تبری وارد کرد…

 نه جانم! نشانی رااشتباه گرفته­اید.شاملو و هر روشن فکر رادیکالی را می توان و باید نقد کرد اما:

اولاً نفی شاملو آن هم بدین شیوه­ی موهن،نفی یک شاعر یا مترجم (که به قول فرهاد غبرایی مانند فیدیاس شاه دست به هر حلبی می­زد طلا می­شد) و نویسنده و پژوهش­گر نیست. نفی شاملو  بی­گمان نفی فرهنگ بالنده ی چند ساله­ی اخیر ایران – بعد از حافظ – است که در آثار و افکار آن بزرگ مرد فشرده و خلاصه شده است. اگر هدف تخریب فرهنگ مترقی ایران است که خوب، دریغ نفرمایید از چنین نقدهایی! اگر برای خوش­آمد قدرت سیاسی حاکم است، که بله هم آدرس را درست گرفته اید یعنی به درست داده اند دست تان و هم راه را درست پیموده­اید. شاملو در شعری گفته است:

 «ابلها مرد!

      عدوی تو نیستم

                  انکار توام»

ثانیاً. این نکته­ی ساده را بدانید شما که چنین به وهن شاملو پا سفت کرده­اید فقط خود را (شعر و اندیشه­ و شخصیت فردی و فرهنگی خود را) انکار می­فرمایید.10 و گرنه حکایت شاملو فارغ از هر گونه تعصب- که خود دشمن­اش بود – و بی­نیاز از هر اغراق و مبالغه و ستایشی، مصداق «آفتاب آمد دلیل آفتاب» است. و مستغنی از دفاع من و حمله­ی شما. از سوی دیگر ممکن است بفرمایید شما به عنوان شاعری شناخته شده در میان طیف نخبه و فرهیخته­ی کشور، حق و اجازه­ی اظهار چنین نقدهایی را دارید. شکی نیست اگر چنان باشد چنین نیز هست. اما تجربه بیش از پانزده سال حضور مستمر این­جانب در میان دانشجویان مختلف علوم سیاسی، اجتماعی، ادبی و… به دوست شما حکمی دیگر را تحمیل و تبدیل به باور کرده است. اصراری بر صحت این نظر – که شفیعی کدکنی در «موسیقی شعر» مدعی آن است – نیست. اما به هر حال در حکم یک راه­کار برای درک چیستی و چه­سانی جای­گاه شما (جناب آتشی) و دیگر عزیزانی که این اواخر به صف منتقدان شاملو پیوسته­اند – و البته در ذات سالم این روی­کرد هیچ عیبی نهفته نیست – می­توانیم در دانشکده­های مختلف این کشور دوره بیافتیم و از دانشجویان بخواهیم که یکی از شعرهای شما را برای ما بخوانند و یا به افتراح یکی از شعرهای شاعران معاصر را که در حافظه ­شان رسوب کرده است، برای ما باز گویند. مطئمن باشید که نتیجه­ی چنین عمل­کردی – که کم و بیش به پژوهشی پیمایشی میدانی اما بی­در و پیکر مانسته است – دست­کم برای شما فاجعه­آمیز و سخت نومید کننده خواهد بود. و شما را از ذروه­ی برج عاج فرضی که در ذهن خود بر آن جلوس فرموده­اید، فرو خواهد کشید. خرد جمعی فرهیخته­گان این کشور، اعم از دانشجویان و استادان و دوست­داران شعر مترقی معاصر، به همان دلیلی که شاملو را به عنوان شاخص­ترین شاعر ایران پذیرفته است، به همان دلیل نیز برای مثال به لطف علی صورت­گر «رحمت الله علیه» وقعی ننهاده است و براهیم صهبا و شهریار را جدی نگرفته است. این مهم را می­توان از متن همان مراسم بی­سامان (فرصتی عالی برای خودنمایی جماعتی ابن الوقت) و فاقد نظم و نسق و بدون کم­ترین اطلاع­رسانی، تشییع پیکر شاعر از قلهک و بیمارخانه­ی ایران مهر تا کرج و امام­زاده طاهر دریافت. تشییعی بی­سابقه در حیطه­ی فرهنگ و هنر این دیار. آن هم برای مردی که برخی مدعی هستند کسی شعر او را نمی­فهمید و فقط برای گروهی معدود روشن­فکر شعر می­گفت. راستی حالا که بحث به این­جا کشید، بفرمایید ببینیم مگر شعر حافظ را انبوه توده­ها و مردم عادی درک می­کنند؟ همه می­دانند عموم مردم ایران در کنار متن مقدس، دیوانی از حافظ شیراز را در صندوق­چه­ی خانه­ی خود دارند و این دو کتاب  را با وضو می­خوانند. اما شما و من می­دانیم که درک شعر حافظ – آن هم نه غزل­های پیچیده­­ی او – نه فقط برای مردم عادی بل­که حتا برای دانشجویان و استادان رشته­ی ادبیات و جمعی از شاعران مدعی شعر کلاسیک نیز دشوار و دیریاب است. که اگر چنین نبود این همه کش­مکش و نقد و تفسیر و تاویل و برداشت­های مربوط و نامربوط و ادبی و بی­ادبی پیرامون شرح غزل­های او تولید نمی­شد (بحث حافظ بماند برای بعد. اگر مجالی بود) اما این نکته تمام نشده و ناگفته ماند که وظیفه­ی شعر چیست؟ شما نظر خود را فرموده­اید. :»شعر را چه ربطی به جامعه­شناسی و فلسفه«. مگر شاعر دی­روز ابن خلدون یا ابن رشد بود و یا مگر شاعر امروز مارکس و انگلس و تروتسکی تا ژرژ گورویچ و گیدنز و هیدگر و سارتر است، که وارد مباحث جامعه­شناسی و فلسفی – که رشته­یی است تخصصی علمی و صد البته درک صحیح و متدولوژیک آن نیازمند تحصیلات دانشگاهی است – شود؟ خیر قربان. شعر جامعه­شناسی به آن مفهومی که رفت، نیست. اما هست به مفهومی دیگر. که  جای شرح­اش در این مجال نیست. با این حال شما آزاد هستید که نظر خود را پیرامون شعر و یا حتا مهاجرت روزافزون مردم مکزیکی به آمریکا و هشدار سامویل هانتینگتون پیرامون چند فرهنگی multicultural که نظام سیاسی و نظام اجتماعی جامعه­ی فقدان اصالت تاریخی آمریکا را تهدید می­کند – بیان فرمایید. چیزی که شما حق ندارید، صدور بیانیه و صادرات دستور و بخش­نامه پیرامون وظایف شعر است. حقی که امثال نویسنده­گان بوطیقا و رطوریقا و فن شعر و مولفان «المعجم فی معائیر اشعار الاعجم»، «اساس الاقتباس» و ایضاً «دو قرن سکوت» و «نقد ادبی» نداشتند و ندارند. مگر شاعر پلیس راهنمایی و راننده­گی است که شما برای (نوع لباس و سوت و میزان جریمه) روی­کرد اندیشه­گی و احساس وی تعیین تکلیف می­فرمایید و قانون ابلاغ می­کنید؟ و برای ختم این بخش از موضوع و خاتمه دادن به مفهوم «وظیفه­ی شعر» – که مفهومی کاملاً متغیر تاویلی و ایضاً شخصی و شخصیتی و سلیقه­یی است – و به منظور آگاهی آن بخش از خواننده­گان گفت­وگو، وظیفه­ی خود می­دانم کوتاه به اندازه­ی نیم نگاه نظر شاملو را پیرامون این مقوله یادآور شوم.

چنان که دانسته است شاملو اگرچه تعریف شعر را غیر ممکن می­دانست، اما به هر حال در چند شعر خود در دفاتر «هوای تازه» و «مرثیه­های خاک» وارد این ماجرای بی­پایان شده است. «شعری که زنده­گی است»، از یک منظر مانیفست شعر معاصر فارسی است که طی آن شاملو وظیفه­ی شعر را به درستی برگرده­ی آن نهاده است. این همان شعری است که فروغ می­گوید با خواندن آن تازه ­فهمیدم ظرفیت­های زبان شعر فارسی چه قدر گسترده است و به مرزهای تازه­یی رسیدم .(نقل به مضمون) و شما البته با کج سلیقه­گی هرچه تمام­تر آن را «بیانیه و خطابه­ی سیاسی» می­خوانید. شاید به این گمان که فهم آن ساده­تر از سایر شعرهای شاملوست. و از طرف دیگر به شاعر ایراد می­گیرد  چرا به تعقید سخن گفته است ؟(این پارادوکس را خودتان حتماً حل خواهید فرمود) شاملو، البته درباره­ی وظایف هنر و شعر طی چند گفت­وگو منتشر شده و نشده و صحبت­هایی با این­جانب  که بخشی کوتاه از آن­ها در کتاب «چنین گفت بامداد خسته» چاپ شده است – و این مقدار فقط صحبت­هایی است که در شرایط حاضر می­توانسته است چاپ شود و لاغیر –  افکار خود را بی­پرده و بدون واسطه رک و عریان روی دایره­ی نقد و بررسی ریخته است در یک کلام او به مقوله­ی «شعر برای شعر» و «زیبایی شناسی مطلق در شعر» کم­ترین اعتقادی نداشت و آن را خیانت به انسان می­دانست.از قضا به همین سبب نیز سپهری را نکوهش می­کرد که چرا در زمانه­یی که فاشیسم سر انسان­ها را کنار جوی آب گرد تا گرد می­برد او از گل نکردن آب سخن می­گوید.

خلاصه و خلاص این که دردانه­ی شعر فارسی درباره­ی وظایف هنر به طور کلی و شعر به شیوه­یی خاص بر آن بود که:

«هنرمند باید عمیقاً متعهد باشد…. مشکل من این نیست که آیینه­ی اتاق خواب در کجا قرار گرفته است. مشکل من درد هم آغوشی دیگران نیست. که احتمالاً آب از لب­ولوچه­ی خواننده­گان راه بیاندازم. مشکل من شهادت دادن به تاریخ است. [همان مشکل حافظ]…. آرمان هنر اگر جغجغه­ی رنگین به دست کودک گرسنه دادن یا رخنه­ی دیوار خرابه نشینان را به پرده­ی تزیینی پوشاندن یا به جهل و خرافه­ دامن زدن نباشد، عروج انسان است…. آرمان هنر چیزی جز نجات جهان از طریق تغییر بنیادین آن نیست…»11

 پیداست که در جریان تبیین و تعیین وظیفه­ی شعر، شاملو این سوی رود در کنار مردم ایستاده است و همه­ی کسانی که معتقدند شعر ربطی به جامعه­شناسی و سیاست و فلسفه و علوم اجتماعی ندارد و «وظیفه شعر عوض کردن جهان نیست»، آن سوی رود در کنار منقل و قدرت­های ضدانسانی و رو در وری مردم پابرهنه لم داده­اند. باقی این مبحث عریض و طویل بماند برای بعد.

اما منوچهر آتشی درباره­ی مسایلی نظیر ماجرای فردوسی (انقلاب ضحاک) و بردیا و گئومات ونسخه ناشناسی شاملو و تحریف تاریخ اجتماعی ایران توسط عزیزی که اینک هیچ کاره­ی ملک وجود خویش است – سخنانی را – در جریان گفت­وگو – به هم بافته است. که به سبب بی سر و ته بودن آن­ها نقد هر یک از این مسایل می­تواند در فرصتی دیگر طرح شود و مورد سنجش و پیمایش قرار گیرد.12 با این حال دریغ دارم از این نکته  بگذرم که به راستی از جناب آتشی انتظار می­رفت درباره­ی شاملو سنجیده­تر سخن بگوید. علاوه­ بر این وقتی که وارد گفت­وگو مطبوعاتی می­شود – مثل احمد فردید – از این شاخ به آن شاخ نرود و بریده و ابتر و جویده سخن نگوید. درست مانند کسی که در حال فرار است و ناگزیر از گفتن مجموعه­یی از سخنان ضروری. اما به سبب وضع نامساعد (دویدن و سخن گفتن) مجبور است مانند آقای آتشی هر چه را که به ذهنش می­رسد بدون ترتیب و تربیت و منطق بحث و حلاجی موضوع مطروحه پشت سر هم بیرون بریزد و به تبع ناقص­ رها کردن هر موضوعی و چسبیدن به موضوع دیگر شنونده و خواننده را دچار آسیمه­گی و آشفته­گی کند. حرافی مسلسل وار شیوه­ی پسندیده­یی برای تحلیل انتقادی آرا و افکار نوادر دوران نیست. هر چند ممکن است آتشی مدعی شود که تمام این مباحث را به دقت و مفصل در کتاب خود شرح داده است. اما سکوت ترسناک نویسنده­ پیرامون مباحث بنیاد کتاب­های خمسه­ی آتشی به یک لحاظ از این مزغل بود که نکند نقد آرای فردی که به ادعای شخص شخیص خود «خودانگیخته» سخن می­گوید، منتقد را دچار تبعات نحس ناشی از نفرین گیرای نفس­های گرم یکی از «برانگیخته­گان» دی­گرگون کند!

بعد از تحریر

از میان هزاران نکته­یی که مکتوم ماند، یکی هم این است: «حرف نهایی شاملو چه بود؟» منوچهر آتشی گوید:

 «مگر شاملو می­خواهد فلسفه­ی افلاطون  و ارسطو درس بدهد. حرف­های سیاسی­اش هم آن قدر سرد و ساده است که همه می­توانند بفهمند.»

 شاملو خود در متن جمله­یی – که صحت و درستی و سلامت­اش را زنده­گی و شعر او شهادت می­دهد – نه ادعای تدریس افلاطون و ارسطو را به مخیله­ی خود راه می­دهد و نه ادای سخنان آتشین آژیناتورهای آوانتوریست آمریکای لاتین را در می­آورد:

 «من یک شاعرم. بی­ذره­یی ادعا. یک چیزهایی می­دانم که نوبر هیچ بهاری نیست و در عوض بسیاری از چیزهاست که نمی­دانم. زیر بار زور و باید و نباید و این جور حرفها نمی­روم. دست احد الناسی را نمی­بوسم از این که مبادا آزارم به کسی برسد دست و دل­ام می­لرزد….»13

برای آقای آتشی که پالان از گرده­ی «اسب سفید وحشی» برداشته و بر پشت خرملا نصرالدین نهاده است، تا مبادا یورتمه روی رادیکال اسب سفید وحشی، شاعر صلاح و سلامت گزیده را به زمین کوبد، شعر سیاسی شاملو که از «کباب قناری در آتش سوسن و یاس» سخن می­گوید، سرد است. جز این توصیه­ی دوستانه  «چه باید کرد» : جناب آتشی آتشین مزاج مواظب باشید از زور سرما نچایید (تب نکنید بهتر است نع؟!)   

پی­نوشت­ها:

1. رومی:                  دلایل قوی باید و منطق      نه رگ­های گردن به حجت قوی

2. کتاب «نازلی سخن نگفت» به زودی از سوی انتشارات نگاه چاپ خواهد شد و نگارنده امید دارد با انتشار این کتاب که در دو سال پیش کار آن تمام شده است – بخشی از مباحث مطروحه توسط منوچهر آتشی بی­پاسخ نماند.

( کتاب » نازلی سخن نگفت » منتشر شد و همان زمان –سال 1382- از سوی اصلاح طلبان دموکراسی خواه جمع و در نیستی ضرب شد)این توضیح لازم بود.

3. من این جایی ام / چراغ ام در این خانه می­سوزد….!  بامداد.

4. «ده روزی که دنیا را لرزند»  گزارش داستانی جان رید از روزهای پر شور اکتبر 1917 و….

5 و 6. ا. بامداد.

7. بنگرید به: ندیمی، هادی (1376) مقاله­ی این­جانب تحت عنوان «گورستان بی­مرز» در مجموعه مقالات هفت­صدمین سال یورش مغولان به ایران، تهران دانشگاه شهید بهشتی./ نیز:

ر.ک کتاب: «چنین گفت حافظ شیراز» از این قلم، مقاله­ی نخست، تحت عنوان: «نقد قدرت در عرصه­ی دین و سیاست».

8. برای آشنایی بیش­تر با رهیافت­های جامعه­شناسی عبید بنگرید به کتاب «شیوه­ی شهر آشوبی» از این قلم، مقاله­ی عبید: «رند گریزپا» و «مشکلات امنیتی حافظ»

9. ایران 1/2/82. به هنگام مطالعه­ی گفت­وگوی ضیاموحد درباره­ی سعدی و به مناسبت روز سعدی که عمده­ی بحث اش پیرامون مشت و مال افکار شاملو دور می­زد، من در آسمان شیراز بودم! به دعوت بنیاد فارسی شناسی برای سخن­رانی درباره­ی سعدی و ارایه­ی مقاله­یی تحت عنوان: «جنگ و صلح از مزغل سعدی» – بعضی از روزنامه­ها و ادیبان فسیل شرکت­کننده در آن همایش مرتب نق می­زدند که چرا فلان جریده «منظر» را به اشتباه «مزغل» چاپ کرده است؟ باری به محض بازگشت از کنگره­ پاسخی کوتاه در خصوص نظر شاملو پیرامون سعدی نوشتم که تحت عنوان «میانه شاملو و سعدی را به هم نزنند» در روزنامه­ی یاس نو 3/3/83 و ایران 6/3/82 منتشر شد. چاپ آن یادداشت کوتاه ده­ها تلفن و ای­میل و نامه­ی سپاس­گویی را به همراه آورد.

10. آقای آتشی که مدعی است از سال 63 به نقدی از این قبیل (وهن آلود) درباره­ی شاملو رسیده است، در تاریخ 6/5/79 پس از غیاب شاملو می­نویسد: «درباره­ی شاملو چه می­توان گفت که اندکی از شان فرهنگی او را برساند. شاملو به معنی کلمه خود یک فرهنگ بود. از شعراش که خود الگویی ابدی بود از آموزگاری­اش در شعر که صدها شاعر را … پرورش داد. از کتاب کوچه­اش بنگرید به قراگوزلو. محمد (1382)، «چنین گفت بامداد خسته»، ص 54.

نه به این شوری شور و نه به آن بی نمکی!!

11. این برداشت­ها را به طور بریده از گفت­وگو های مختلف شاملو برگزیده­ام. خواننده­ی ارج­مند برای اطلاع بیش­تر ن.ک. به: قراگوزلو . محمد (1382)، «چنین گفت بامداد خسته»، تهران: آزاد مهر با همکاری انتشارات نگاه.

12. از آن جا که شاملو نگاه تحلیلی من به تاریخ، اسطوره و سیاست را قبول داشت – و  این موضوع را پس از هیاهوی برکلی در چند گفت­وگو مطرح کرد – تصور می­کنم که مقالات من پیرامون ضحاک. بردیا و…. به اعتبار مستندات معتبر و مراجع دست اول بتواند هلهله­ی پایان ناپذیری را که فقط منوچهر آتشی را کم داشت، به مرحله­ی ایجابی ارتقا دهد و توپ ضحاک و بردیا و فردوسی و موسیقی سیاه سنتی و… را  از زمین شاملو به تور پاره پاره­ی دروازه­ی حریف بچسباتند! هر چند که قسمت­های قابل چاپی از این مقالات پس از انتشار نصفه نیمه دهان گروهی یاوه­گو را بست تا لابد جمعی دیگر جای خالی آنان را پر کنند. به گمان من جای منوچهر آتشی در میان این جمعیت هوچی نیست.

13. بنگرید به گفت­وگوی صاحب این قلم با هفته نامه­ی گوناگون که تیتر اول آن جمله­یی از شاملو در متن مصاحبه­ بود (1/ تیر/ 82) 

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی یکی از نمادها کلیک کنید:

نماد WordPress.com

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. خروج /  تغییر حساب )

عکس گوگل

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google خود هستید. خروج /  تغییر حساب )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. خروج /  تغییر حساب )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. خروج /  تغییر حساب )

درحال اتصال به %s