شعری از نازنین رضایی

می‌آیی
لبخندی می‌گیرانی
و می‌خزی به پناهگاه
این است تمام‌اش
این است
من بین لاشه‌ها و خمپاره‌ها مفقودم
بین پاهایِ بدون تن
و رگبار‌هایی که هیچ شوخی نیست.
از من صداهایی کشیده می‌آید
صداهایی شبیه سلام…خداحافظ
و کانال‌های پیشانی‌ام
عمیق‌تر می‌شود
برای کشتی‌های بادبانی
از من صدای اسکله می‌آید
میان سنگرهای العطش
این هم قبول
تو خوبی
تو بد نیستی
ببرِ سرخ‌پوشی که از حمام بیرون می‌آید، اما
پیشمرگِ خسته‌ای‌ست
که تفنگ‌اش را
قورت داده است.

( نازنین رضایی)

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی یکی از نمادها کلیک کنید:

نماد WordPress.com

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. خروج /  تغییر حساب )

عکس گوگل

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google خود هستید. خروج /  تغییر حساب )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. خروج /  تغییر حساب )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. خروج /  تغییر حساب )

درحال اتصال به %s