میراث خواران شاملو و سیاست سترون سازی سیاسی

>

میراث­خواران شاملو

و سیاست سترون­سازی سیاسی
محمد قراگوزلو

من هنر بی­تعهد را دو پول سیاه ارزش نمی­گذارم (احمد شاملو)

درآمد
گفتن­اش زبان را می­سوزانَد، پنهان کردنش جان را. دایره­ی چنین سوزشی از مناقشه­ی حقوقی میان فلان ناشر معتبر با بهمان آقائی که در سایه­ی درخت شاعر آزادی خُنَک شده و از شانه­های «بامداد خسته» بالا رفته و نیمچه شهرتی در تیمچه­ی «نقد شعر» و «ذن» و «بودیسم» و «ماوراءالطبیعه» و «هایکو» برای خود اندوخته و نامش را به روغن نانی آمیخته فرسنگ­ها فراتر رفته است. بحث بر سر میراث گرانبهای احمد شاملوست. میراث­داران بی­هیاهو و میراث­خواران پرگو. نخستین را که با عشق به فرهنگ و آزادی به ترویج و نشر کار و بار و آثار شاملو پرداخته­اند وا می­گذارم و می­گذرم که ایشان خود، خویشتن خود را بی­نام و نشان می­خواهند و می­نامند. اندکی در دومی تأمل می­کنم.

ما نویسنده­ایم. شاعر، منتقد، روزنامه­نگار، نقاش، کارگردان، مجسمه­ساز، بازی­گر، فیلم­بردار و سناریستِ سینمای متعهد و… ! بله ما نویسنده­ایم. جماعتی از ما به استخدام بورژوازی درآمده­اند و کباب شهریار و حمیدی شیرازی و مهدی سهیلی و نادرپور و محمد حجازی را باد می­زنند و گروهی دیگر پرچم نیما و هدایت و شاملو و فروغ و ساعدی را بر می­افرازند. دو جبهه­ی متخاصم از جنس دو طبقه. یکی در اردوی استثمار و مجیزگوی سرمایه­دار. دیگری در کنار کار و خدمت­گزار کارگر. یکی (شاملو) از زخم قلب آبائی در سینه­اش خون می­چکد و دیگری از خون «زخم قلب آبائی» و «نام همه شعرها» به «چشمه»­ی آب و نان «ثالث» می­رسد.
ما نویسنده­ایم و کاروند گذشته و حال­مان نشان می­دهد که خدمت­گزار کارگرانیم. ما نویسنده­ایم و مستقل از میزان تأثیری که آثارمان بر دوران معاصر و آینده می­گذارد، دوست­تر می­داریم که کتاب­های­مان را در آئینه­ی عصر خود بنگریم و البته بدون ممیزی.
و چنین بود که شاملو همواره از در بندِ سانسور ماندن آثار خود شکوائیه سر می­داد. خوب به یاد دارم که برای تصحیح و تدوین کتاب «گیلگمش» چه قدر رنج کشید. تا کجا به این در و آن در زد تا بتواند بر بدقلقی حروف­چینی آن فائق آید. هنوز صدای خسته­ی او را در آرشیو خود دارم که از مهندسی خاص واژه­­های این کتاب می­نالید و این­که کلمات تسلیم حروف­چینی متعارف نمی­شوند و لاجرم مقدار زیادی کاغذ – از گرانی آن هم می­نالید – هدر می­رود. حالا استهلاک تونر، پرینتر و زحمات صفحه­بندی بماند. زمانی­که کار گیلگمش را به پایان برد، کتاب در یکی از هفت­خوان ناشناس ممیزی گرفتار شد. و با این­که انبوهی از کتاب و مقاله در کاروند خود داشت، دست­ و دلش از این امر می­لرزید که مبادا بیماری امانش را ببرد و چشمش به جمال کتاب روشن نشود. تا آن­جا که روزی به ناشرش (مدیر انتشارات نگاه) هراسمندانه گفته بود: «علی­رضا! [رئیس­دانائی] می­ترسم بمیرم و این کتاب را نبینم!» و چنین نیز شد. گیلگمش درآمد. از سوی ناشری دیگر، به نحوی سخت نامطلوب و مغشوش – که شرحش بماند – و شاملو نتیجه­ی تلاش­اش را ندید!

چند ماه پس از خاموشی شاملو من طی مصاحبه­ئی با هفته­نامه­ی «گوناگون» به اهمیت ایجاد کانون یا نهادی مستقل برای نشر منسجم آثار چاپ نشده­ و نیمه تمام شاملو پرداختم و وراث او را – که آن زمان به جان هم افتاده بودند – از این کار برحذر داشتم। سیروس وسط معرکه پرید و من را – که حتا نامی از او نبرده بودم – «ژوزف استالین» و «نویسنده­ی ثابت سرمقاله­های پراودا» و «رفیق سعید امامی» خواند! و پس از آن که پاسخی شایسته گرفت خاموش شد. بعد نوبت سیاوش بود که در اختلاف با آیدا چوب حراج به کل یادمان­های شاملو زد و اصرار و توصیه­ی ما را – که باباجان کوتاه بیا – نپذیرفت. در آن حراج از تابلوی استاد ضیاءالدین جاوید تا کراوات و سردیس و کفش و صدها صفحه­ی موسیقی از بزرگان کلاسیک و کل وسایل شخصی شاملو به تاراج رفت. طفلکی سیاوش که در مواجهه با من آن هم بر تخت بیمارستان و در آستانه­ی مرگ سرطانی از موضع حق به جانب رگ­های گردنش را کلفت کرده بود که هرگز به «سود» آن حراج دست نیافته است. در تمام این ده سال تداوم انتشار کتاب کوچه به دلیل تنگ نظری، متوقف مانده است. برخی آثار شاملو که می­توانست از طریق ایجاد یک مرکز فرهنگی پی­گیری و منتشر شود، در محاق فرو رفته است. بخش دیگری از این آثار به صورت پراکنده توسط عده­یی سودجو چاپ می­شود. طرف می­آید یک بیوگرافی تکراری در ابتدای «کتاب؟» می­گزارد و بعد صد شعر «برگزیده» را مثلاً «نقد» و منتشر می­کند و پولی به جیب می­زند. صد البته در هیچ کجای دنیا با مفاخر شاخص فرهنگی خود چنین نکرده­اند که ما می­کنیم. در مراسم دهمین سال پاس داشت خاموشی او (2 مرداد 1389) – چنان­که در گفت­وگو با «رادیو ندا» گفتم – آقایانی که همه­ی نام و نان خود را از شاملو یدک می­کشند یک توک­پا به خود زحمت نداند تا در میان خیل دوستداران جوان شاملو حاضر شوند. در این میان البته ناصر زرافشان عزیز مثل همیشه استثنائی است.

باری علاوه بر تمام این درد دل­ها در سال­های گذشته، نقدهائی بر اشعار شاملو نوشته شده که هدف اصلی آن­ها سیاست­زدائی یا تعهدزدائی از شعر و اندیشه­ی شاملو بوده است. در این به اصطلاح نقدها کوشش شده شاملو تا حد یک شاعر معماگوی رمانتیک ساقط شود. این خود جفای دیگر و البته نابخشودنی­تری است که دانسته خاک به چشم شاعر آزادی­خواه و متعهدی می­پاشد که به گفته­ی خود: «هنر بی­تعهد را دو پول سیاه ارج نمی­نهاد.» در ادامه­ی این یادداشت به سه نمونه از سترون­سازی شعر شاملو از تعهد اجتماعی می­پردازیم. از آن­جا که عسگر پاشائی (ع. پاشائی) در تمام سال­های گذشته، به صور مختلف کوشیده است خود را تنها مفسر واقعی و نکته سنج شاملو نشان دهد و دیگران را کنار بزند، تبعاً تمرکز این مقاله بر محور سه نقد رمانتیک و انتزاعی از این «منتقد» است. با این توضیح که تمام تفاسیر وی از اشعار شاملو حداکثر در همین قالب میان تهی صورت بسته است و هدفی جز حذف یکی از دو رکن اصلی شعر شاملو (تعهد اجتماعی) پی نمی­گیرد. برای تصریح چهره­ی کسانی که به هر دلیل قصد سترون­سازی سیاسی شعر و اندیشه­ی شاملو را دنبال می­کنند، همین میزان نیز زیاده­گوئی است. و این را هم اضافه کنم که تمام این مباحث از بخش­های مختلف کتاب «من درد مشترک­ام» جمع و جور شده است.

نقد یک حبسیه
این­که به سال 1336 شاملو کجا و مشغول چه کاری بوده است بر من به­درستی دانسته نیست. «سال شمار احمد شاملو» به روایت آیدا می­گوید در این سال شاملو مجموعه اشعار هوای تازه به اضافه­ی «افسانه­های هفت گنبد» را منتشر ساخته و ازدواج دوم [با توسی­حائری] را تجربه کرده، وارد سردبیری مجله­ی «آشنا» شده و تلخی مرگ پدر را آزموده است و… همین! در این سال و پس از آزادی از زندان امپریالیسم – شاه، شاملو دیگر هرگز زندان نرفته است. اما شعر کیفر تاریخ 1336 را ذیل خود ثبت کرده است. هر چند این شعر در برگیرنده­ی موضوع یا مضمونی سیاسی اجتماعی نیست، ولی در هر حال می­تواند در شمار حبسیه­ها قرار گیرد. گیرم که کم­ترین ربطی به خروج اضطراری شاعر در حوزه­ی سیر تطور اندیشه­گی [خروج از حزب­توده] نداشته باشد:
« در این­جا چار زندان است/ به هر زندان دو چندان نقب، در هر نقب چندین حجره، در هر حجره چندین مرد در زنجیر… »
(مجموعه آثار، دفتر یکم، ص:333)
پاشائی به ­زعم خود برای تجزیه و تحلیل این شعر وارد محاسبات ریاضی شده و به چنان تاویلاتی دست یازیده است که شک ندارم نه هنگام سرودن شعر و نه هیچگاه دیگر کم­ترین ردی از این تفاسیر هپروتی به ذهن شاملو خطور نکرده است. این همه البته از ویژه­گی ذهن پاشائی است که برای شرح­ و بسط شعرهای شاملو چندان به مرزهای دوردست تاویل می­رود که نه فقط خواننده را به کلی از مرحله پرت و دور می­کند بل­که انگار از جهانی سخن می­­گوید که نه شاملو در آن زیسته و نه مخاطب شعر شاملو با آن همساز و آشناست. به گونه­یی از این تفسیر مبتنی بر چهار عمل اصلی بر شعری ساده توجه کنید تا به عرض­اَم برسید. شاملو گفته است:
« به هر زندان دو چندان نقب… »
و پاشائی خیالات و توهمات شخصی خود را این­گونه به ذهن خواننده خورانده است:
«دو چندان در لغت یعنی دو برابر، و دو برابر چار، هشت است. پس در هر زندان هشت نقب است: 32 =8×4. چندین یعنی به همین اندازه. پس هر نقبی 8 حجره دارد: 64 =8×8 حجره. در هر حجره هم 8 مرد. 512 =64×8 زندانی. آیا این 64 حجره، 64 خانه­ی صفحه­ی شطرنج نیست؟ چرا حجره؟ مثل معماری شبکه­ی حجره­ها در معماری سنتی، مثلاً در بازارهای قدیمی و همانندی تودرتویی آن­ها با چار زندان؟ » (پاشائی، ص:268)
این هم لابد یکی از گرفتاری­های شاملوست که شیفته­گان­اَش نیز مانند منکران و دشمنان­اَش در قدیس و یا ابلیس­سازی شعر و اندیشه­ی او به حاشیه تاخته­اند. آیا لازم است برای تفسیر شعری تا این حد ساده پای چهار عمل اصلی را به میان کشیم؟ آیا این­گونه تاویل شبه هرمنوتیک از شعر شاملو جز این­که تفکر اصلی او را به زوایای پوچ و انتزاعی براند و ذهن خواننده را به بی­راهه­های کج و معوج یک معلم کلاس پنجم ریاضی فرو ­غلتاند دست­آورد دیگری هم دارد؟ به نظر می­رسد شاملو در این شعر حداکثر به شکلی از جرم و کیفر کافکایی نزدیک شده و در نهایت اندیشه­یی فلسفی را با ما در میان نهاده است. گیرم به لحاظ تفکر خام و ساده­ی خود به تمثیلاتی پناه برده است که نه ربطی به معادلات ریاضی ذهن امثال پاشائی دارد، و نه ارتباطی با آن دست پیچیده­گی فلسفی که در زندان­های بن­بست گونه­ی نئواگزیستانسیالیستی قابل مشاهده است. از طرف دیگر برای توجیه تاریخ ذیل­نوشت شعر می­توان فرض کرد شاعر در زندان امپریالیسم – شاه با افرادی از آن جنس که در شعر وصف­شان را سروده هم­بند بوده و سه سال بعد از رهایی از زندان این شعر در ذهن­اَش شکل بسته و عینیت یافته است. این رسم متعارفی است که بعضی زندانیان سیاسی، دوران حبس خود را در سلول­های عادی و در کنار بندیانی می­گذرانند که یا زن خود را کشته­اند و یا:
« در این زنجیریان یک تن، زن­اَش را در تب تاریک بهتانی به ضرب دشنه­یی کشته است.
از این مردان یکی، در ظهر تابستانِ سوزان نان فرزندان خود را بر سر برزن، به خونِ نان فروش سختِ دندانْ گرد آغشته­ست.
از اینان چند کس در خلوت یک روز باران­ریز بر راه رباخواری نشسته­اند
کسانی در سکوتِ کوچه از دیوار کوتاهی به روی بام جسته­اند… » (پیشین)
کیفر شعر ساده­یی است که پاشائی بی­هوده می­کوشد آن­را شگفت­ناک و با حجم تودرتو از مکعب­های هندسی و افکار عمیق فلسفی جلوه دهد. اصولاً به هنگام سرودن این شعر شاملو با فلسفه- از آن جنس که پاشائی می­خواهد ذهنیات خود را بر شعر منطبق سازد – آشنا نبوده است. به­راستی مضحک است وقتی که در به اصطلاح تبیین یک شعر ساده می­خوانیم:
«خواننده می­تواند چار زندان را نماد بداند و مثلاً می­تواند نماد چار عنصر باشد و مقصود از این جا هم جهان باشد یا حتا بگو تن، و زندانی­ها هم حالات ما هستند در یک تن، و یا در تن­های دیگر…» (پیشین)
بی­چاره شاملو! بی­چاره خواننده­ی شاملو که با چنین ترهاتی در مُقام تفسیر و تاویل شعر مواجه است. بی­چاره کاغذ! بی­چاره ما که ناگزیریم برای بی­راهه رفتن کاریکاتور «خلبنیکوف»ها و «بلینسکی»های وطنی چنین خیال­پردازی­های کودکانه­یی را نقل کنیم!

درک انتزاعی پاشائی
برای بررسی سیر تطور اندیشه­ی سیاسی اجتماعی شاملو آثاری که از او به چاپ رسیده به لحاظ زمان­بندی مخدوش است. نمونه را در دفتر هوای تازه ردیف اشعار به گونه­یی است که شعر «مرگ نازلی [وارتان]» (تاریخ سرودن1333) پیش از شبانه­ها و مثلاً شبانه­ی (یاران من بیائید… – تاریخ سرودن 1332) آمده است و این خطای بزرگی است که می­باید در تجدید چاپ «مجموعه آثار شاملو – دفتر یکم: شعرها 1378- 1323» (تهران: نگاه) حتماً اصلاح شود تا بدین ترتیب مسیریابی چگونه­گی تطور و تکون فکری شاملو بر اساس شعرها­ی­اش ممکن و سهل­تر شود. اگر به یاد بیاوریم که شاملو گفته است:
« آثار من خود اتوبیوگرافی کاملی­ست. من به این حقیقت معتقدم که شعر برداشت­هایی از زنده­گی نیست بل­که یک­سره خود زنده­گی است.»
آن­گاه ضرورت این مهم چندین برابر خواهد شد. به این ترتیب معتقدم هر چند شعرهایی تحت عنوان «شبانه» می­توان در دفتر هوای تازه سراغ گرفت که قبل از کودتا سروده شده است اما در مجموع اگر شبانه­های شاملو براساس تاریخ شکل­بندی آن­ها سامان گیرد، بهترین سند برای ارزیابی حوادث اجتماعی هر برهه تواند بود. پاشائی درباره­ی شبانه­ها می­نویسد:
«شبانه به معنای شعر شب است و درست است که شعرهایی با این عنوان در شب نوشته شده اما بیشتر به حالات شبانه­ی راوی دلالت دارد تا به خود شب. اگر از این شبانه: (شبانه­ شعری چگونه توان نوشت) بگذریم معمولاً خود این واژه کم­تر در شبانه می­آید.» (پاشائی، ص:171)
چنین نگاهی به شبانه­های شاملو در واقع تهی کردن این شعرها از اندیشه­ی سیاسی مستتر در آن­هاست. البته منتقدانی (ستایش­گران) همچون پاشائی فقط کوشیده­اند جنبه­های زیبایی­شناسی شعرهای شاملو را به شیوه­یی تفلسف­گونه بسط دهند و به تاویلات و نیازهای ذهنی خود پاسخ­های انتزاعی گویند. بد نیست! یا شاید بد نباشد گاهی هم مثلاً در گونه­ی سرگرمی هنر برای هنر فقط به تفسیر شخصی «مفردات» شعر پرداخت. واقعیت این است که شبانه­­های شاملو که از دفتر هوای تازه آغاز می­شود، فصل جدیدی از شعر زیبای اجتماعی را فراروی ما می­گشاید که جنبه­های موسیقایی آن­ها بخش جنبی این شعرها را شکل می­دهد. اما به نظر پاشائی:
«در … هوای تازه به نخستین «واحه­ها» می­رسیم. هفت واحه­ی کوچک به نام­های شبانه در کنار هم. و این نام بسیاری از زلالی­های اوست. لغت «شبانه» که نخستین بار در زبان فارسی کاربردی دیگرگونه و معنایی کاملاً متفاوت یافته، برگردان واژه­ی nocturne در موسیقی است. به معنی » قطعه­ی شبانه». نخستین شبانه، بنابر هوای تازه در سال 1331 سروده شده و شبانه­ سرایی­ها تا امروز نیز ادامه یافته. بی­تردید حال و هوای شبانه­ها با مفهوم نکتورن همساز است. نکتورن یا شبانه نام آثاری است که کاراکتر رُمانتیک دارد، با حال و هوای غنایی، مالیخولیایی یا متفکرانه. اما دامنه­ی شبانه­های شاملو بسیار گسترده­تر از تعریف موسیقایی نکتورن است.» (پاشائی، 1377، ص:237 تاکید از من است)
اگر جمله­ی آخر و تکمیلی این به اصطلاح شرح یا نقد شعر نبود، می­توانستیم با قاطعیت بگوئیم که بزرگ­ترین ظلم بر شعر متعهد و ملتزم شاملو از سوی همین پاشائی رفته است. و تازه با همین جمله­ی کلی نیز آن همه انتزاعی و رمانتیک جلوه دادن شعرهای سیاسی اجتماعی شاملو قابل جبران نیست. برخلاف «بی­تردید» پاشائی حال و هوای شبانه­های شاملو بیش از آن­که نکتورن باشد، فضای مناسبی است برای انعکاس رویدادهای اجتماعی. در غالب شبانه­ها که تا آخرین دفتر شعر شاملو استمرار یافته است، ردی و نشانی از یک حادثه­ی سیاسی اجتماعی می­توان سراغ گرفت. مضاف به این­که نمی­دانم چرا پاشائی به این نکته­­ی ساده پی نبرده که از اول هم قرار نبوده و نیست که در شعرهای شبانه نامی از شبانه بیاید. شب در این جا استعاره و نماد حاکمیت ظلم است. نمونه را در شعرهای شبانه (یاران من بیایید…) و (من سرگذشت یأس­اَم و امید…) و جز این­ها نه تنها از «واحه» – به تعبیر پاشائی- خبری نیست بل­که شعر سرگذشت کویر سوت و کوری­ست که در آن قرار است، یاران شاعر با دردهای­شان بیایند و بار دردشان را در زخم قلب او بتکانند. (ص:175) این شبانه­ها سرگذشت یأس و امید شاعری است که با لب خشکیده از عطش مرده است. (ص:176) در همین شبانه­هاست که شاعر از اعماق تنگ و تاریک زندان قصر (سال 1333) به دنبال کورسویی برای نور و آزادی سراغ پنجره را می­گیرد:
«- پنجره/ چون تلخی لبخنده­ی حزنی/ باز شو/ تا شاخه­ی نوری بروید/ در شکاف خاک خشک رنج­ام از بذر تلاش من…/ پنجره!/ بگشای از هم/ چون کتاب قصه­ی خورشید/ تا امیدم باز جوید/ در صدف­های دهان رنج/ صبح مروارید تاب­اَش را/ به ژرفا ژرف این دریای دور افتاده­ی نومید!» (صص:179-178)
چنان که می­بینیم در این سال­ها و در متن شعرهای شبانه­ی دوران کودتا شاملو از کشور خود در مقام «دریای دور افتاده­ی نومید» یاد کرده است و پنجره­های رهایی از شب را نیز بسته جلوه داده است:
« پنجره اما/ هم از آن­گونه – سر در کار خود -/ بر بسته دارد لب/ چون گل نشکفته­ی لبخند/ رشته­رشته بذر مرواریدش اندر کام… »
(ص:180)
حتا در شعر شبه غنایی شبانه (وه! چه شب­های سحر سوخته… ) که کم­وبیش به نجوای هذیان شب­زده­ی زندانی بی­خوابی در کُنه سلول تنهایی­اش مانسته است، باز شاعر به دنبال «مسیحا»یی است که بیاید و مرده­یی را که در دل تابوت آرام آرام تکان می­خورد (ص:183) زنده­گی بخشد. و شگفتا که صبغه­ی سیاسی شبانه (یه شب مهتاب) چندان صریح و قوی است که جایی برای تاویلات مالیخولیایی پاشائی نمی­گذارد:
« یه شب مهتاب/ ماه میاد تو خواب/ منو می­بره/ از توی زندون/ مث شب پره/ با خودش بیرون./ می­بره اون جا/ که شب سیا/ تا دم سحر/ شهیدای شهر/ با فانوس خون/جار می­کشن/ تو خیابونا/ سر میدونا:/ «- عمو یادگار !/ مرد کینه­دار!/ مستی یا هشیار/ خوابی یا بیدار»؟» (ص:187)
شبانه­های شاملو اگرچه مضامین متنوع و گسترده­یی را به حوزه­ی شعر کشیده و هر چند در این شبانه­ها بارقه­هایی از صبح و امید و پیروزی نیز قابل مشاهده است و اگرچه این شعرها در تمام دفاتر بعد از هوای تازه نیز آمده اما با تمام این احوال شبانه­ها با تاکید بر مفهوم سمبلیک شب حتا در عاشقانه­ترین صور خود نیز موضوعی سیاسی اجتماعی را پوشش داده است. شب چنان­که در بررسی شب­نامه­ها­ی نیما (کتاب «همسایه­گان درد») نیز به اجمال گفتیم، نماد حاکمیت ظلمت و حکومت ظالم است.
پورنامداریان که انصافاً در تفسیر چند شعر شبانه­ی شاملو سنگ تمام گذاشته – برخلاف ذهن رمانتیک پاشائی – تمام زاویه­ی دید خود را به مفهوم سیاسی اجتماعی شب در شعرهای شبانه­ی شاملو دوخته و درکی عینی از این زمان­مندی ارائه داده است:
«شب به عنوان یک رمز، صفت غالب­اَش سیاهی و تاریکی است. این سیاهی و تاریکی سبب پنهان بودن اشیا از نظر عدم تشخیص حقیقت اشیا و وقایع، سکوت و خواب و بی­خبری و در نتیجه آسان شدن ظلم و دزدی و جنایت­ برای شریران و بدکاران می­شود. سیاهی و تاریکی از طرف دیگر در فرهنگ ما مظهر اهریمن و زشتی و ناراستی و جهل و دروغ و ترس و عدم امنیت و دیگر زشتی­ها و نابایستی­های مترتب بر آن است. جامعه­ئی که نظامی جابر بر آن حکومت می­کند و ظلم و زور و چپاول را در سایه­ی ترس و جهل و دروغ در آن اعمال می­کند و حقایق و واقعیت­ها را از نظر مردم پنهان می­کند شرایط و اوضاعی همانند شب دارد. از رهگذر این شباهت­های هم­آهنگ میان شب به عنوان یک پدیده­ی طبیعی و آن شرایط و حال و هوای اجتماعی است که می­توان شب را رمز و سمبل اوضاع اجتماعی ناخوشایندی قرار داد که نظامی ستمگر و غاصب بر آن فرمان می­راند… بسیاری از شعرهای سیاسی و اجتماعی شاملو به خصوص در دوره­های خفقان و استبداد مملو از این استعاره­ها و رمزهاست.» (پورنامداریان، ص:213- تاکید از من است)
این نویسنده پس از شرح موجز و مفیدی بر شعر «طرح» (شب/ با گلوی خونین…) توجه خود را معطوف تحلیل شبانه­ی دیگری می­کند، که اگرچه تاریخ سرودن آن (1352) به دوره­­ی چهارم زنده­گی فکری شاملو باز گردد و در همان جا نیز باید بررسی شود اما به سبب تکمیل و جامعیت مبحث شبانه­ها به این شعر می­پردازیم:
« مردی چنگ در آسمان افکند
هنگامی که خون­اَش فریاد و
دهان­اَش بسته بود.
خنجی خونین
بر چهره­ی ناباور آبی! –
عاشقان
چنین­اَند… » (ص:719)
نام این شعر شبانه است و جالب این­که در بخش دوم آن نیز – برخلاف خیال خام پاشائی – کلمه­ی شب به صراحت آمده است:
« کنار شب
خیمه بر افراز
اما چون ماه برآید
شمشیر
از نیام
برآر
و در کنارت
بگذار.» (پیشین)
«این توصیف حماسی و سخت زیبا و موثر از مردی عاشق [توضیح این­که انسان ستم ستیز شعر شاملو همیشه در تلفیقی از عشق و حماسه و مبارزه زاده­ می­شود] در لحظه­ی کشته شدن به سبب ستیز با حاکمان بی­داد چنان به کمال پرداخته شده است که اجازه نمی­دهد ذهن خواننده به صورت­هایی از خیال از نوع تشبیه و استعاره و تشخیص منتقل شود. تصویرها در این­جا از مقوله­ی دیگری است. فکر می­کنم گنجاندن آن­ها در مقوله­های مشهور آشنا تقلیل ارزش آن­هاست. «خون­اَش فریاد بود» معنای بسیار عمیق­تر و رساتر و گسترده­تر از آن دارد که آن­را تشبیهی بدانیم که ادات و وجه شبه آن حذف شده است. مردی که تمام عمر فریاد اعترض بر ضد ظلم و خفقان و بی­داد سر داده است و مبارزه کرده است، وقتی هم کشته می­شود و مرگی سرخ دهان­اَش را از فریاد می­بندد فواره­ی خون­اَش فریاد می­شود و آخرین کلام حق را فریاد می­کند. خونی که از پیکرش فرا می­جهد چون فریادی است که از دهان­اَش پر می­شود. او حتا در لحظه­ی مرگ هم ذلت و تسلیم نمی­پذیرد. پنجه­ی خونین دست او هم به دنبال فریاد خون بر آسمان بلند می­شود تا به نشانه­­ی آخرین اعتراض چهره­ی آسمان را که شاهد بی­طرف این ظلم است بخراشد. آسمان با تمام عظمت با ناباوری به چگونه مردن و این همه شهامت و پایداری و ایمان به عقیده می­نگرد. گفتن این­که «چهره­ی ناباور آبی» استعاره از «آسمان» است نیز تقلیل قدر این تصویر است. «آبی» رنگ آسمان را تداعی می­کند و «چهره» شخصیت بخشی به آسمان را به خاطر می­آورد تا بخشیدن ضعف «ناباوری» به او را موجه­تر کند. اما از خود کلمه­ی «آسمان» که هم «آبی» است و هم چهره دارد و هم در چهره­اَش ناباوری پیداست نشانه­یی در این تصویر در میان نیست. چرا که دیگر «آسمان» هم با همه­ی عظمت و بلندی­اَش که کلمه­ی آسمان آن را به دهن می­آورد در مقابل عظمت مرد عاشقی که کشته می­شود، آن قدر عظمت ندارد که کلمه­ی «آسمان» برازنده­اَش باشد. تنها موجودی حقیر است که با چهره­یی مات و متحیر به ناباوری بر این همه عظمت و ایمان و عشق خیره شده است. پنجه­ی در خون خضاب شده­ی این مرد عاشق بر چهره­ی آسمان شکوهی چنان دارد که شکوه و قدرِ آسمان را می­شکند. قسمت دوم این شعر با همین ایجاز سفارشی است به هشیار بودن در شبی که تیر دژخیمان در کمین مبارزان است. مبارزانی عاشق که در قسمت اول شعر آن­چنان عاشقانه و حماسی به تیری ناگهانی کشته می­شوند.
کلمات اصلی که محمل معنی در این قسمت شعر است هیچ کدام معنای قاموسی و حقیقی خود را ندارند. این را زمینه­ی زمانی شعر بی­هیچ توضیحی بیان می­کند. خیمه و شمشیر و نیام تعلق به عصر ما ندارد. همین قرینه­یی است که دال بر معنی مجازی داشتن کلمات است. اما این قرینه از نوع آن قرینه­های حالی و مقالی که خواننده را از مشبه­به به مشبه براساس علاقه­ی شباهت منتقل کند، نیست. بل­که آمیخته و ترکیبی از رمز و کنایه است که غیر مستقیم خواننده را در معنی شعر شناور می­کند. شب رمز همان محیط پر رعب و وحشت اجتماعی است. خیمه بر افراشتن در کنار شب حضور داشتن و زیستن در این شب است. حضوری شاخص و توام با عزم و استقامت و ستیز. شمشیر، رمز سلاح است و شمشیر با خود داشتن نشان آماده­گی و سرستیز داشتن. چرا که در شب دشمن همواره در پناه تاریکی در کمین است و مترصد فرصت. در چنین شبی برآمدن ماه فرصتی برای دشمن است، تا در سایه روشن آن تو را ببیند و هدف قرار دهد. شمشیر از نیام برآوردن و در کنار گذاشتن، کنایه از هوشیار بودن و هر آن منتظر حمله­ی دشمن بودن است. اما این­که چرا شاملو در این قسمت شعر کلمات خیمه و شمشیر و نیام را به کار می­برد که قدیمی است، با ارزش­ترین و هوشیارانه­ترین کار او در این شعر است. زیرا چهره­یی حماسی و قهرمانی که در قسمت اول از مردی عاشق تصویر می­کند و تصویر پر شکوه و عظمتی که از چگونه مردن وی به دست می­دهد محتاج فضایی اسطوره­یی و حماسی است تا شکوه حماسی وی را حفظ کند…» (پیشین، صص:218-217)
باری برای نفی درک انتزاعی و رمانتیک از شبانه­های شاملو و تصریح گستره­ی مضامین سیاسی اجتماعی آن­ها ناگزیر کمی از زمان­بندی برهه­های فکری شاعر عبور کردیم و به دوران جنگ مسلحانه سر کشیدیم و تا حدودی از مرز اقتصادِ کلام گذشتیم.

درک غلط پاشائی از شادی چریکی
هر چند تصور می­رود که شاملو پس از گرویدن جوانان چپ و رادیکال به سوی مبارزه­ی مسلحانه به چنین ضرورتی رسیده و با همین منطق نیز در کنار آزادی­خواهان ضد سلطنت ایستاده و به سوی شاه شلیک کرده است، اما ذهنیت شاملو همواره ذهن ستیز و ستیهنده­گی علیه نظام سرمایه­داری موجود بوده و برای به عینیت رسیدن زبان را به خدمت گرفته است. برای اثبات این مدعا طبیعی است که نمی­توانم از شعرهای همین دوره (دهه­ی پنجاه) مدرکی به دست دهم و ناگزیرم کمی به گذشته رجعت کنم. سند من شعر «مه» از دفتر هوای تازه است که تاریخ سرودن آن، سال 1332 ذکر شده. این­که شعر قبل یا بعد از کودتا شکل بسته است، به­درستی بر من دانسته نیست اما ردپای اندیشه­ی پارتیزانی در شعری که از سرزمینی مه گرفته در وصف حال مردان جسورِِ بیرون زده از خفیه­گاه (خانه­ی تیمی؟) برخاسته، به وضوح پیداست:
« بیابان را سراسر، مه گرفته است.
چراغ قریه پنهان است
موجی گرم در خون بیابان است
بیان خسته
لب بسته
نفس بشکسته
در هذیان گرم مه عرق می­ریزدش آهسته از هر بند… » (ص:114)
بیابانِ مه گرفته، خسته و لب بسته و نفس شکسته می­تواند اشارتی یا کنایتی به سرزمین یا کشوری باشد، استبداد زده همچون ایران دهه­ی سی. و قریه­یی که چراغ­اَش در چنان شرایطی پنهان است این قابلیت را دارد که جایی آزاد اما ناپیدا باشد. موج گرم جاری در خون بیابان نیز به فهم من می­تواند از التهاب موجود در کشور حکایت کند. با چنین توصیفی شاعر با خود فکر می­کند که:
« … مه گر هم چنان تا صبح می­پائید مردان جسور از خفیه­گاه خود به دیدار عزیزان باز می­گشتند.»
با این حال این فکر برخلافِ مهِ بیابان سرابی بیش نیست، چرا که شعر با تاکید بر همان وضع مایوس کننده­ی آغازین به پایان رسیده است. تصویر این شعر وقتی جذاب­تر خواهد شد که خواننده لحظه­یی چشمان خود را ببندد و صورت دیگری از حادثه را در ذهن مصور کند. پارتیزان­هایی که از خانه و کاشانه­ی خود به بیرون (کوه و جنگل) زده­اند، برای دیدار عزیزان­شان، پناه­گاه­های خود را ترک کرده و در آستانه­ی دیدار در درگاه قریه­یی خاموش آرزو می­کنند که: – مه همچنان بپاید و سگ­ها (نیروهای ژاندارم و پلیس و حتا همان سگ­های پاس بخش روستا) کماکان در چنان سکوت معناداری خاموش بمانند تا ایشان بتوانند عزیزی از خانواده را در آغوش بگیرند. شعر ساده و روان است. با ضرب­آهنگی تند و خیزابی. درست مانند خیزش پارتیزان­ها. وزن تند شعر از ابتدا تا پایان یک ضرب و بی­وقفه ادامه یافته است. مانند شلیک مسلسلی که یک خشاب کامل را بی­اندک درنگی خالی کرده و داغ شده!
پاشائی نیز با وجودی که در خوانش – «مفردات شعر» شاملو – مثل همیشه به حاشیه رفته است، نظر ما را تائید کرده:
«در این سی و پنج سالی که من این شعر را می­شناسم از خیلی­ها شنیده­ام که مه یک فیلم کوتاه عاشقانه ـ پارتیزانی است همراه با هیجان خطر … هر چند بخش اول و سوم از نظر آوایی و کلامی یکی است، اما در تقطیع آن­ها تفاوت چشم­گیری هست که خود در حرکت و سکون آواها بسیار موثر است. مجموع صدای بلندa 50 بار ، صدای s 28 بار، eh 20 بار، g17 بار، h14 بار،… و ترکیب me.meh (… گرم مه) و qeqa (چراغ قریه) و مانند این­ها (صدای گام­های عابر را نمی­شنوید؟).» (پاشائی، 1378، صص: 199-192)
جالب این­جاست که این «خوانش­گر» که با خوانش ویژه­ی به اصطلاح «مفردات شعر» ذهن خواننده را از طریق تاویلات فکری خود از متن به حاشیه می­برد، باز هم به وجه غالب و جنبه­ی اجتماعی شعر مه بی­توجه نمانده است. هر چند در جمع­بندی خود باز هم بر همان صراط سیاست­زدایی از شعر شاملو رفته است:
«شاید بیابان نماد خوبی برای وضع موجود خفقان­زده­ی آن سال­ها باشد، اما نه بیابانِ این شعر. کافی است فقط به کشیده­گی­های الف­های سطر اول توجه کنید که بسط جان راوی را در آن حس می­کنیم، و لحن شاد سطر اول – که در سطرهای بعد تائید می­شود – مغایر بیان چنین خفقانی است.» (پیشین)
چنین تحلیلی مثل این است که کسی مدعی شود سمفونی نهم بتهوون (عظیم­ترین سمفونی در وصف شادی) را نمی­توان در شرایط حاکمیت دیکتاتوری شنید و زمزمه سرداد. پاشائی با سر هم کردن چند اصطلاح آوایی کشف بزرگی نکرده است. ممکن است ضرب­آهنگ شعر مه شاد باشد. این امری طبیعی است و برخلاف اوهام پاشائی مغایر خفقان نیست. همه­ی ما که لحظه­ی مشابهِ دیدار عزیزان را در شرایط اختناق تجربه کرده­ایم – پاشائی را نمی­دانم – دچار شعف و شادی شده­ایم. جای تاسف این­که آموزه­ی ژدانفی (آن­که می­خندد هنوز خبر فاجعه را نشنیده) زمانی در جهان­نگری پاشائی نشسته است که شاملو به مرزبندی با آن رسیده و گفته بود:
« من دست­کم حالا دیگر فرمان صادر نمی­کنم که «آن­که می­خندد هنوز خبر هول­ناک را نشنیده است» چون به این حقیقت واقف شده­ام که تنها انسان است که می­تواند بخندد و دیگر به آن خشکی معتقد نیستم که در روزگار ما سخن از درختان به میان آوردن جنایت است.»
مضاف بر این­­ها گیرم که پذیرفتیم شاملو در سال­هایی که تحت تاثیر رآلیسم سوسیالیستی بوده (از 1325 تا 1333) شاد زیستن و خندیدن در شرایط حاکمیت اختناق را نیز جرم می­دانسته است. بله شاملو و هم­تایان او چنین می­اندیشیده­اند. حتا پذیرش این امر بدیهی نیز تفسیر و خوانش پاشائی از شعر مه را مهمل جلوه می­دهد. چرا که در سال 1332 (زمان کودتا و تاریخ سرودن شعر) شاملو نمی­توانسته به شعرهای­اَش ضرب­آهنگ و مضمون شاد بدهد.
باری پیش از شعر مه یازده شعر دیگر در بخش اول و ابتدای بخش دوم دفتر هوای تازه آمده است که لحن همه­ی آن­ها تلخ و سیاه است. شعر نخست این مجموعه نام­اَش «بهار خاموش» است و ناگفته پیداست سالی که بهاراَش خاموش است، چگونه سالی است. چارپاره­یی که در انتهای آن آمده است:

« بهار آمد، نبود اما حیاتی
درین ویران سرای محنت­آور
بهار آمد دریغا از نشاطی
که شمع افروزد و بگشایداَش در» (ص:89)
شعر دوم به نام «بازگشت» چنین نومیدانه آغاز شده است:
« این ابرهای تیره که بگذشته­ست
برموج­های سبز کف آلوده
جان مرا به درد چه فرساید
روح­اَم اگر نمی­کند آسوده… » (ص:90)
شعر بعدی «رانده» (دست­­بردار از این هیکل غم…) (ص:94) و البته مضامینِ و شعرهای بعدی نیز از همین مایه­ها سرچشمه گرفته است. در شعر «گل کو» که به خاطر تکرار همین نام با شعر مه نیز وجه مشترکی بسته است، آمده:
« شب ندارد سرخواب.
… گل کو می­آید
با همه دشمنی این شب سرد
که خط بی­خود این جاده را
می­کند زیر عبای­اَش پنهان… » (ص:111)
سترون­سازی سیاسی شعر اجتماعی احمد شاملو و حذف تعهد سیاسی به سود رُمانتیسم دست­مالی شده کل نقدهای عسگر پاشائی را با شعر و اندیشه­ی واقعی شاملو بی­ربط می­کند.

Mohammad.QhQ@Gmail.com

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی یکی از نمادها کلیک کنید:

نماد WordPress.com

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. خروج /  تغییر حساب )

عکس گوگل

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google خود هستید. خروج /  تغییر حساب )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. خروج /  تغییر حساب )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. خروج /  تغییر حساب )

درحال اتصال به %s